سامی که شلاق خورد

20 دسامبر 2005

 

سام يک همجنسگرايي است که 28 سال سن دارد و حدود چهار ماه پيش به دليل مشکلات فراوان از ايران متواري گرديد.

او در خانواده اي مذهبي متولد شد و ساکن شهري مذهبي نيز بود جامعه اي که همانند ديگر نقاط ايران همجنسگرايي را گناه و همجنسگرايان را مستحق مرگ مي دانند. (نام شهر به دليل رعايت امنيت و هويت افراد حذف گرديده است)

او در وضعيت بسيار بد روحي و اجتماعي بود و ارتباطي با ديگر همنوعان و هم احساسان نداشت. اين فشار رواني او را به فکر خودکشي انداخته بود و يک بار نيز دست به اين کار زد که خوشبختانه موفقيت آميز نبود. او هميشه از دستگيري و شکنجه به دليل همجنسگرا بودن خود مي ترسيد. اما دست قضا او را به جايي کشيد و حادثه اي تلخ را براي او رقم زد. داستان را از زبان خود سام بشنويم:

حدود اسفند ماه 83 بود من در يک گي روم ايراني چت مي کردم. پسري در اتاق بود که مرتب پيام مي داد و اعلام مي کرد که دنبال شخصي براي سکس هست و اهل همه چيز مي باشد. مي گفت که حدود 22 تا 23 سال دارد و خوشکل هست. خلاصه من با او در خيابان قرار گذاشتم. او به من گفت که خانه اي مجردي دارد و مي توانيم به آن جا برويم. ساعت سه بعد از ظهر بود. سر قرار ما همديگر را ديديم. او پسري خوش صورت بود. همانطور که در حال صحبت بوديم قرار شد تاکسي بگيريم و با هم به خانه برويم. يک پيکان آمد که يک نفر در جلو کنار راننده نشسته بودد و يک نفر هم عقب نشسته بود. هنگام سوار شدن به هم تعارف کرديم که بالاخره با اصرار زياد او من اول سوار شدم و در وسط نشستم و او در کنار من نشست. بعد از حدود يک دقيقه ديدم که شروع به توسري و مشت زدن کردند و چشمان من را بستند و سرم را بين دو صندلي جلو فرو بردند و با فحش هاي رکيک و حرف هاي تمسخر اميز و مشت و سيلي من را به بدترين حادثه زندگي ام رو برو ساختند. من را به جايي بردند و در انجا چشمان من را باز کردند فکر مي کنم که نزديک همان محل قرار بود چون مدت زيادي در راه نبوديم  شايد حدود پانزده دقيقه از محل قرار دور شديم که من حدس مي زنم همان حدود محل قرار بود من به شدت شوکه بودم و اصلا نمي توانستم تصور کنم که چه اتفاقي براي من افتاده است به همين خاطر دقيقا نتوانستم بفهمم که در کجا هستم. در آنجا هم با بدترين فحش ها و برخوردها و کتک ها مواجه شدم. آنجا تقريبا يک پايگاه بسيج بود و مثل خانه اي قديمي يا حتي قسمتي از يک مدرسه بود. افراي که آنجا بودند همه با لباس شخصي بودند و بي سيم داشتند. برخي از آنها هم مسلح بودند. 99% پايگاه بسيج بود چون افرادي که آنجا بودند همه بدون استثنا ريش داشتند و پيرهن هايشان را روي شلوار انداخته بودند و بعضي از آنها هم بسيار جوان بودند شايد در حدود 17 يا 18 ساله و معمولا تا دکمه بالاي پيراهن را هم بسته بودند اما کسي لباس نظامي شبيه مثلا پليس 110 نداشت که بتوان فهميد کدام ارگان هست. رئيس آنها شکم بزرگي داشت و ريش بلند و تقريبا کچل بود دقيقا از يک آخوند امامه کم داشت. شايد هم آخوند بود  آن زمان امامه خودش را بردشته بود و با لباس شخصي بوده که من نمي دانم. دقيقا شبيه پايگاه هاي بسيج در سطح شهر بود. بعد از چند ساعت اذيت و آزار من از من خواستند که تعهد نامه اي بنويسم که اينجانب تعهد مي کنم که به هيچ وجه ديگر در چت روم و به خصوص گي روم نروم و در صورت آمدن من و تکرار اين عمل به مجازات سنگيني دچار خواهم شد. آنها به من مي گفتند که شانس آورده ام که گير آن ها افتاده ام اگر در حال سکس بودم که من را اعدام مي کردند مرا تهديد مي کردند که اگر باري ديگر در اين نوع چت روم ها بيايم مرا به دادگاه فرستاده و اعدام مي کنند. من آن تعهد نامه را امضا نکردم و آن ها پس از اصرار زياد براي امضا کردن و ضرب انگشت زدن و مخالفت من مرا خوابانيدند و با شلنگي سبز رنگ به جانم افتادند و خدا شاهد است که به چه فرض فجيعي با شلنگ به پشت من زدند . مرگ را در جلو چشمانم مي ديدم. حدود 30 ضربه با شلنگ به پشت من کوبيدند و مدام با پا به من لگد مي زدند. من ديگر تحمل نياوردم و به التماس افتادم که ديگر نزنند چون حس مي کردم پشتم اتش گرفته و درد شديدي داشتم آنها گفتند حالا تعهد نامه رو امضا مي کني يا نه؟ و من چون مي دانستم که اين کثافت ها تا تعهدنامه نگيرند دست بردار نيستند گفتم باشه امضا مي مي کنم. حتي وقتي که بلند شدم با حالتي دردناک گفت که آخه چرا بايد امض کنم که با برخورد شديد رئيس آنها مواجه شدم که مي گفت هيچ فايده اي ندارد و باز شلاقش بزنيد که سريع باز به التماس افتادم و تعهد نامه را امضا کردم. شلاق زدن ها و کتک و سيلي و ديگر فحاشي ها تا ساعت 8 شب فرداي آن روز ادامه داشت. خلاصه بعد از اجبار زياد و تهديد زندان و مجازات هاي ديگر و با کتک از من تعهد نامه را امضا گرفتند. حرف هاي رکيکي که به مي زدند مثلي چکشي بود که توي سرم فرود مي آمد و از درد شلاق ها هم بدتر بود. يکي از ماموران مي گفت که ما همه ي شما کوني ها را جمع مي کنيم که ديگر براي خودتان چت روم درست نکنيد تا اين کوني بازي ها رو در بياوريد. هميشه در چت روم بچه ها مي نوشتند که مراقب باشيد از اطلاعات اينجا هستد و شما را به دام مي اندازند و براي برخي هم اين اتفاقات افتاده بود و دوستان آن ها هشدار مي دادند اما به دليل وضعيت بد ما همجنسگرايان و نياز عاطفيمان بعضي مواقع مجبور مي شويم که به هر آي دي ناشناسي اعتماد کنيم که عاقبت آن اين مي شود. به هر حال تا شب در انبار آن جا مرا نگه داشتند انباري جاي بسيار کثيفي بود و آشغال هاي زيادي در آن انباري بود و بوي بسيار بدي مي آمد.  فرداي آن روز با برخوردهاي امر به معروف و نهي از منکر کننده از طرف رئيس آن ها ساعت ها مرا به باد حرف هاي رکيک گرفتند و بسيار آزار و اذيت رساندند و بعد از سيلي ها و لگد ها مرا باز به انباري بردند. حدود 7 تا 8 شب زماني که هوا تاريک شده بود چشمانم را بستند و سوار ماشين شديم. حدود نيم ساعت در راه بوديم که براي من صد سال گذشت چون باز دست بردار نبودند و مرا مي زدند. مي گفتند که وقتي پياده شدي تا موقعي که صداي ماشين را مي شنوي حق باز کردن چشمانم را ندارم و زماني که ديگر صدايي نبود مي توانم چشمانم را باز کنم و اگر زودتر باز کنم بر مي گردند و پدرم را در مي آورند. ظاهرا به يک جاده فرعي رفتند و جاده خاکي شده بود خلوت بود و من فهميدم که به يک جاي دوري رفتيم و بعد از آن مرا از ماشين به پايين پرت کردند و حرکت کردند و رفتند و من هم تا زماني که صداي ماشين را مي شنيدم چشمانم را باز نکردم. بعد از ان پياده به راه افتادم و هر لحظه مي ترسيدم که گوشه ي پنهان شده باشند و به سراغم بيايند. بالاخره به جاده آسفالت رسيدم، جلو يک کاميون را گرفتم و گفتم که من مي خواهم به شهر بروم و بعد از مدت فهميدم که کجا هستم از ترسم نگذاشتم حتي راننده کاميون هم از قضيه بويي ببرد. من را در بياباني در اطراف جنوب شهر پياده کرده بودند.

وقتي که به خانه رسيدم با عکس العمل شديد خانواده مواجه شدم که در اين مدت کجا بودم و من به دليل اينکه خانواده ام از همجنسگرا بودن من بي خبر هستند و من نمي خواستم آن ها اين راز را متوجه شوند مجبور شدم به دروغ بگويم که يکي از دوستان صميمي من تصادف کرده بود و من در بيمارستان کنار او بودم و کارهاي او را انجام مي دادم که باز حدود چند روز ايرادها و اعتراضات خانواده را تحمل مي کردم که چرا حداقل به ما تلفن نکردي و خبر ندادي تا نگران نباشيم و من نمي توانستم هيچ توضيحي به آنها بدهم به غير از دلايل دروغين و توجيه کردن.

حدود دو روز از اين ماجرا گذشت و من به يکي از دوستان دگرجنسگراي خودم خبر دادم و از او خواستم که از من عکس بگيرد تا يادگاري داشته باشم. او هم نمي دانست که من همجنسگرا هستم و کلا با همجنسگرايي هم مخالف بود اما من مجبور بودم که به او خبر دهم چون دوست عکاسي داشت که مي توانست کمکم کند و عکسم را چاپ کند چون هر جايي اين کارها را نمي کنند. مجبور شدم به دوستم هم دروغ بگويم. گفتم ن مشروب خورده بودم و بسيجي ها من را گرفتن و شلاق زدند. من مي ترسيدم که دليل اصلي اين شلاق ها را بگويم چون هر اتفاق بدتري امکان پذير بود.

همان شبي که به خانه آمدم براي برادرم تنها کسي که مي توانم براي او درد و دل کنم ايميل زدم و جريان را براي او نوشتم. برادرم هم همجنسگرا است و حدود چهار سال پيش از ايران خارج شده بود من و او تنها کساني در دنيا هستيم که همديگر را درک مي کنيم و هيچکس از همجنسگرا بودن ما مطلع نيست.

تا آن زمان هيچ به فکر خروج از کشورم نبودم اما ديگر نمي توانستم تحمل کنم و هر لحظه سايه مرگ و شکنجه بيشتر را در اطراف خودم مي ديدم و تصميم به فرار گرفتم تا حداقل جان خودم را حفظ کنم. حدود شش ماه بعد از اين حادثه به طور قانني از کشور خاج شدم و خودم را به دفتر کميسرياي عالي پناهندگان سازمان ملل در اسلام آباد پاکستان معرفي کردم و هنوز منتظر جواب هستم.

 

اين بود شرح حالي ديگر که برايمان تازگي ندارد. اتفاقي که بارها و بارها شاهد آن بوديم و هر با که آواز براورديم ما را به خاموشي توصيه کردند اما اين آواز به فريادي تبديل خواهد شد و دل سکوت را خواهد شکافت و به همگان خواهيم فهماند که همجنسگرايان و ترنسجندرها  دوجنسگرايان ايراني در سختي به سر مي برند و ازادي حقوقي ندارند و چه سرنوشت هاي تلخي براي آنان رقم مي خورد